محمد بن حسين البيهقي
928
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و او شادكام و قوىدل به خانه بازآمد و بو منصور طبيب طيفور 1 را بخواند و من حاضر بودم و ديگران بيامدند و مطربان ، و بو سعيد بغلانى نيز بيامد ، و نائب استادم بود در شغل بريدى 2 هرات ، در ميانه بو سعيد گفت : اين باغچه بنده در نيم فرسنگى شهر خوش ايستاده است 3 ، خداوند نشاط كند 4 كه فردا آنجا آيد . گفت : نيك آمد . بو سعيد بازگشت تا كار سازد و ما نيز بازگشتيم . [ مرگ بو نصر مشكان ] و مرا ديگر روز نوبت بود بديوان آمدم . استادم بباغ رفت و بو الحسن دلشاد 5 را فرمود تا آنجا آمد و بو نصر طيفور و تنى چند ديگر . و نماز شام را 6 بازآمد كه شب آدينه بود . و ديگر روز بدرگاه آمد و پس از بار بديوان شد ، و روزى سخت سرد بود ، و در آن صفّهء باغ عدنانى در بيغوله 7 بنشست . بادى به نيرو مىرفت . پس پيش امير رفت و پنج و شش نامه عرض كرد و به صفّه بازآمد و جوابها بفرمود و فروشد 8 و يك ساعت 9 لقوه 10 و فالج 11 و سكته 12 افتاد وى را ، و روز آدينه بود ، امير را آگاه كردند ، گفت : نبايد كه بو نصر حال مىآرد 13 تا با من به سفر نيابد ؟ بو القاسم كثير و بو سهل زوزنى گفتند : بو نصر نه از آن مردان باشد كه چنين كند . امير بو العلا را گفت تا آنجا رود و خبرى بيارد . بو العلا آمد و مرد افتاده بود . چيزها كه نگاه مىبايست كرد 14 ، نگاه كرد و نوميد برفت و امير را گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، بو نصر برفت و بو نصر ديگر طلب بايد كرد . امير آوازى داد با درد و گفت : چه مىگوئى ؟ گفت اين است كه بنده گفت و در يك روز و يك ساعت سه علّت صعب 15 افتاد كه از يكى از آن بنتوان جست 16 ، و جان در خزانهء ايزد است ، تعالى 17 . اگر جان بماند ، نيمتن از كار بشود 18 . امير گفت : دريغ 19 بو نصر ! و برخاست . و خواجگان ببالين او آمدند و بسيار بگريستند و غم خوردند ، و او را در محمل پيل 20 نهادند و پنج و شش حمّال برداشتند و به خانه بازبردند . آن روز ماند و آن شب ، ديگر روز سپرى شد 21 ، رحمة اللّه عليه . و گفتند كه شراب كدو 22 بسيار دادندش با نبيذ 23 آن روز كه بدان باغ بود مهمان نائب . از آن نائب پنج هزار دينار بستد امير . و از هرگونه روايتها كردند مرگ او را ، و